تبليغاتX
عاشقانه ها











عاشقانه ها

تحول انسان ها
 

لوئیز لوز در سال ۱۹۲۱ میلادی به ریاست زندان سینگ سینگ منصوب شد. در آن زمان هیچ زندانی خشن تر از زندان سینگ سینگ نبود. اما هنگامی که لوئیز لوز پس از بیست سال بازنشسته شد، این زندان به یک موسسه ی بشر دوستانه تبدیل شد. همه ی آن هایی که نظام اداری این زندان را مورد بررسی قرار دادند، اذعان داشتند که کلیه ی تغییرات حاصله در آن به خاطر وجود لوئیز لوز بوده است. اما هنگامی که از خود لوئیز لوز در مورد این تغییرات سوال کردند، چنین پاسخ شنیدند: « من همه ی این تغییرات را مدیون همسرم کاترین، که در بیرون از دیوارهای زندان به خاک سپرده شده، هستم. »

هنگامی که لوئیز لوز رئیس زندان شد، کاترین لوز مادر جوانی بود که سه بچه ی خردسال داشت. از همان ابتدای کار، همه به او هشدار دادند که هرگز پا به درون دیوارهای زندان نگذارد، اما این حرف ها مانع کاترین نشد! وقتی که نخستین مسابقه ی بسکتبال زندانیان آغاز شد، کاترین با سه بچه ی زیبای خود به ورزشگاه رفت و در جایگاه تماشاچیان میان زندانیان جای گرفت.

حرفش هم این بود: « من و همسرم قرار است که از این مردان مراقبت کنیم، و معتقدم که اینها نیز از من مراقبت خواهند کرد! جای هیچ نگرانی نیست! »

کاترین بر آشنایی با زندانیان و سوابق آنها اصرار داشت. او طی این آشنایی ها متوجه شد که یکی از محکومین قاتل کور است، بنابراین به دیدار او شتافت و در حالی که دست های او را در میان دست های خود گرفته بود، پرسید: « آیا قادر به خواندن الفبای نابینایان هستید؟ »

زندانی پرسید: « الفبای نابینایان دیگه چه صیغه ای است؟ »

کارین بعدها خواندن را به این مرد آموخت. سال ها بعد این مرد نابینا از صمیم قلب برای کاترین اشک می ریخت.

در بین زندانیان یک کر و لال نیز وجود داشت. به همین خاطر کاترین در یکی از کلاس های آموزش اشاره ای ثبت نام کرد و مشغول یادگیری آن شد. خیلی ها معتقد بودند که از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۷ در زندان سینگ سینگ، عیسی مسیح دوباره در کالبد کاترین حلول کرده است.

کاترین بعدها در یک حادثه ی رانندگی کشته شد. صبح روز بعد از حادثه، لوئیز لوز سر کار حاضر نشد و معاون رئیس زندان، اداره ی امور را به دست گرفت. گویی در یک چشم به هم زدن اوضاع زندان از این رو به آن رو شده بود.

روز بعد، جسد کاترین داخل تابوتی در منزلشان که در حدود دو کیلومتری زندان واقع بود، آرمیده بود. صبح، معاون رئیس زندان در حال نرمش صبحگاهی بود که یکباره با دیدن ازدحامی از خشن ترین مجرمانی که مثل گله ی حیوانات جلوی دروازه ی زندان جمع شده بودند و با نگاه ها خشمگین و سرسخت خود به او خیره شده بودند، در جا خشکش زد. او به دروازه نزدیک شد و با دیدن چشمان اشک آلود آنان متوجه عمق غم و اندوه آنان شد. او از علاقه ی وافر آنان به کاترین خبر داشت. به همین خاطر رو به زندانی ها کرد و گفت: « اشکالی ندارد آقایان، می توانید بروید. فقط شب که شد حتما برگردید! » سپس دروازه ی زندان را باز کرد و صفی از مجرمین، بدون محافظ، حدود دو کیلومتر راه را پیمودند تا در مراسم تشییع جنازه شرکت کرده و برای آخرین بار مراتب تقدیر و تشکر خود را نسبت به کاترین لوز اعلام دارند. و شب، همه ی آنان به زندان بازگشتند. تک به تک آنان!

                                                               « تیم کیمل »

+نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد1389ساعت12:39توسط عسل |
معلم باهوش و آموزش بزرگترین درس زندگی
 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آن ها بازی کند. او به آن ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه ی پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آن ها بدشان می آید سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند، فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند.

در کیسه ی بعضی ها ۲ و بعضی ها ۳، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت تا یک هفته هر کجا می روند کیسه ی پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.

معلم از بچه ها پرسید: از این که یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟

بچه ها از این که مجبور بودند سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند، شکایت داشتند.

آن گاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه ی آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت10:23توسط عسل |
زندگی خود را بنویسید
 

هر چه را که ذهن قادر به تصور و پذیرش آن باشد،

 قابل دستیابی است.

                                            "ناپلئون هیل"

 

 

فرض کنید کسی قلمی به شما می دهد، قلمی مهر و موم شده با رنگی قوی و ثابت.

شما قادر به دیدن مقدار جوهر داخل آن نیستید. امکان دارد که جوهر این قلم در همان مراحل اولیه با نوشتن نخستین کلمات آزمایشی تمام شود، و یا امکان دارد به قدری دوام آورد که قادر به خلق یک (و یا چندین) شاهکار شوید، شاهکاری که تا ابدیت باقی بماند و تغییری شگرف در روند امور ایجاد نماید. شما قبل از شروع به نوشتن، از چند و چون آن آگاه نیستید.

تحت یک چنین شرایطی، شما هرگز قادر به دانستن واقعیت نیستید. شما تنها ناگزیر از استفاده از آن هستید!

در واقع، هیچ یک از مقررات این بازی انجان هیچ کاری را به شما دیکته نمی کند. به عبارت دیگر، به جای برداشتن قلم و استفاده از آن، مختار هسید که آن را روی قفسه یا داخل کشویی بگذارید تا جوهر آن، بلااستفاده خشک شود.

اما اگر تصمیم بگیرید که از آن استفاده کنید، چه چیزی با آن خواهید نوشت؟ بازی را چگونه به پایان خواهید رساند؟

آیا قبل از آن که چیزی روی کاغذ بیاورید نقشه پشت نقشه است که خواهید کشید؟ آیا نقشه هایتان به قدری وسیع و گسترده خواهند بود که هرگز وقت نوشتن آن ها را پیدا نخواهید کرد؟

یا این که قلم را به دست گرفته، شروع به نوشتن خواهید کرد و خواهید کوشید که خود را با فراز و نشیب سیلآسای کلمات سازگار سازید و روانه ی جایی شوید که کلمات جاری تان می سازند؟

آیا با احتیاط وبه دقت خواهید نوشت، طوری که گویی یک لحظه بعد جوهر تمام خواهد شد؟ یا این که تظاهر خواهید کرد و یا باورتان خواهد شد (یا تظاهر به باور کردن خواهید نمود)  که قلم تا به ابد خواهد نوشت و طبق آن عمل خواهد کرد؟

و از چه خواهید نوشت؟ از عشق؟ از نفرت؟ شوخی و خوشمزگی؟ بدبختی؟ زندگی؟ مرگ؟ هیچ چیز؟ همه چیز؟

آیا تنها برای خشنودی خودتان خواهید نوشت؟ یا دیگران؟ یا خودتان از طریق نوشتن برای دیگران؟

شیوه ی قلمفرسایی شما چگونه خواهد بود؟ درشت و شجاعانه یا ریز و بزدلانه؟ پر نقش و نگار خواهد بود یا ساده؟

اصلا چیزی خواهید نوشت؟ به محض این که قلم را به دست گرفتید، هیچ مقرراتی شما را ملزم به نوشتن نمی کند. آیا طرحی ناپخته و ناتمام خواهید کشید؟ خرچنگ قورباغه ای خواهید نوشت؟ علائم بی معنی روی کاغذ رسم خواهید کرد یا این که طرحی واقعا نو خواهید کشید؟

روی خطوط خواهید نوشت یا داخل خطوط؟ یا اصلا خطی نخواهید دید؟ هر چند که هست. هست؟

در این میان خیلی چیزها هست که باید درباره اش فکر کنیم، نه؟

حالا فرض کنید کسی زندگی ای به ما می دهد...

                                                                          "دیوید ا. برمان"

+نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت9:59توسط عسل |
افق
 

زندگی بی پایان است و عشق ابدی،

و مرگ تنها یک افق است،

و افق چیزی جز محدوده ی دید ما نیست.

                                                               "روسیتر ورثینگتن ریموند"

 

 

 

در ساحل ایستاده ام  و به کشتی بزرگی که مجموعه ای از قدرت و زیبایی است و با سپردن بادبان های سفید خود به نسیم صبحگاهی عازم اقیانوس آبی است، می نگرم.

همان جا می ایستم و کشتی را آن قدر با نگاهم دنبال می کنم که در افق، درست در نقطه ای که دریا و آسمان درهم می آمیزند، به لکه ابر سفیدی تبدیل می شود که از آسمان آویزان شده باشد.

در این لحظه، کسی در کنارم به سخن می آید و می گوید: "او دیگر رفت."

"کجا رفت؟"

از محدوده ی دید من رفت. فقط همین.

بدنه، تبر و دکل بزرک کشتی به همان اندازه ای است که پیش من بود. هیچ تغییری در قدرت تحمل بار زندگی و کشیدن آن به بندر مقدر پدید نیامده است.

کوچک شدن تدریجی اندازه ی کشتی از دید من است و نه در خود کشتی.

و درست در لحظه ای که کسی در کنار من جمله ی "او دیگر رفت" را بر زبان می آورد، چشمان دیگری هستند که آمدن او را انتظار م کشند و صداهایی هستند که با شادی فریاد برمی آورند :

"اوناهاش، داره می آد!"

و این مرگ است.

                                                                                 "لا ادری"

+نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت13:5توسط عسل |
دست نوشته ی روی دیوار
 

مادر خسته و کوفته با کیف مملو از سبزی و خواربار از خرید بازگشت و نفس زنان وارد آشپزخانه شد. پسر هشت ساله ی او مضطرب و نگران از آن چه که می بایست درباره ی برادر کوچکش به او بگوید، زانوی غم به بغل منتظرش نشسته بود او رو به مادرش گفت:

"مامان، بیرون که مشغول بازی بودم و پدر سر کار رفته بود، داداش کوچیکه مدادای رنگی رو ورداشته و روی کاغذ دیواری های نو اتاق خوابو نوشته. بهش گفتم که مامان از دیدن اونا خیلی ناراحت خواهد شد."

مادر از ته دل آهی کشید و با پیشانی پرچین گفت: "ببینم، الان داداشت کجاست؟" او سیزی و خواربار را زمین گذاشت و با گام های بلند به طرف پستویی که پسرک آن جا پنهان شده بود، راه افتاد.

از در پستو که وارد می شد، با صدای بلند اسم پسرک را صدا زد. سر تا پای پسرک از ترس می لرزید، و می دانست که تنبیه سختی در انتظارش است! مادر ده دقیق ی تمام درمورد صرفه جویی و خریدن کاغذ دیواری های گران قیمت جار و جنجال راه انداخت و حرص خورد. سپس، با زاری و تأسف، به کار طولانی تعمیر و بازسازی آن ها اشاره کرد و از کار زشت پسرک و عدم دقت او شدیدا انتقاد کرد. او هر چه بیشتر جار و جنجال راه می انداخت، بیشتر ناراحت می شد. سرانجام، مادر، عصبی و از کوره دررفته، با گام های سنگین از پستو خارج شد تا سری به اتاق خواب بزند.

با دیدن نوشته های روی دیوار، اشک در چشمان مادر حلقه زد. پیام نوشته شده بر روی دیوار هم چون تیری آتشین قلبش را سوراخ کرد. روی دیوار نوشته شده بود : "من مامانم را دوست دارم." تصویر قلبی دور تا دور آن را قاب گرفته بود.

این نوشته همان طوری که بود روی دیوار باقی ماند و قابی خالی دور آن نصب شد تا به یاد مادر، و در واقع، به یاد همه بیندازد که لحظه ای درنگ نماییم و دست نوشته های روی دیوار را مطالعه کنیم.

                                                                  "والری کوکس"

 

 

 

 

سلام دوستای گلم

امروز من به وب همه ی شما سر زدم ولی نظرات هیچ کدومتون باز نمی شد

درسته من خیلی کم وقت می کنم بیام نت ولی سر زدن به شما رو یادم نمیره

البته توی وب خودمم این مشکل بود. وقتی توی میز کار بودم نشون می داد که مثلا ۱۱ نظر برای این پست وجود داره ولی وقتی روی نظرات کلیک می کردم پیغام می داد که نظری برای این پست ثبت نشده دیگه دارم دیوونه میشم فکر می کنم مشکل از این منطقه هست چون بعضی از دوستام می گفتن که اینترنتشون اصلا کار نمی کنه به هر حال من پستاتون رو خوندم و به محض این که مشکل حل بشه جواب کامنتای قشنگتون رو میدم

+نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت12:32توسط عسل |
واهب
 

نشانه هایی که از روح برمی آیند،

هم چون نفوذ بی سر و صدای خورشید به جهان تاریک

، آرام و بی صدا می آیند.

                                                     " ضرب المثل تبتی"

 

دختر بزرگم سارا و من برای هم دوستان خیلی خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایم در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کرد، به همین خاطر اغلب می توانستیم همدیگر را ببینیم. در فاصله ی زمانی دیدارهایمان یا تلفنی با هم صحبت می کردیم و یا این که برای همدیگر نامه می نوشتیم.

وقتی تلفن می کرد همیشه به من می گفت: "سلام، مادر، منم." و من هم می گفتم: "سلام، من، امروز چطوری؟" او زیر نامه هایش را همیشه "من" امضا می کرد و من هم گاه گداری محض شوخی و اذیت، او را "من" صدا می زدم.

بعد ها دختر بیچاره ام سارا به طور ناگهانی و بی مقدمه در اثر خونریزی مغزی جان خود را از دست داد. ناگفت پیداست که وجودم تحلیل رفت! برای والدین هیچ دردی دردناک تر از مرگ فرزند دلبند نیست. برای داشتن امید به ادامه ی زندگی به ایمان محکم خود روی آوردم.

تصمیم گرفتیم اعضای بدن او را به دیگران اهدا کنیم تا شاید این وضعیت غم انگیز و اسف بار را به امری نیکوکارانه بدل کرده باشیم. چیزی از این حادثه نگذشته بود که سازمان بازیابی و اهدا اعضا به من اطلاع داد که اعضای بدن دخترم را در کجاها مورد استفاده قرار داده اند. البته، اسمی از کسی برده نشده بود.

حدود یک سال بعد نامه ی زیبایی از مرد جوانی دریافت کردم که لوزالمعده و یکی از کلیه های دخترم را به او اهدا کرده بودند. چه تحولی در زندگی این مرد جوان به وجود آمده بود!

خدا را شکر! و از آن جا که این مرد نمی توانست نام خود را در زیر نامه بیاورد، حدس بزنید زیر نامه اش چه نوشته بود: "من" !

کاسه ام لبریز از شادی و عواطف است. *

مری. م. جلینک                      

     

*اشاره به کتاب مزامیر (۶ و ۵ : ۲۳) : سفره ای برای من به حضور دشمنانم می گسترانی. سر مرا به روغن تدهین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است. هر آینه نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود. و در خانه ی خداوند ساکن خواهم بود تا ابدالاباد.                  

+نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت12:27توسط عسل |
برد غرور آفرین تیم ملی اسپانیا!!!
  http://www.fifa.com/mm/photo/tournament/competition/trdv352781_56618_full-lnd.jpg

سلام به دوستای گل و عزیزم

چقده خوشحالم بالاخره بعد از این همه کل کل با بقیه سر جام جهانی تیم مورد علاقه ی من برنده شد  بعد از بازی خیل تماس ها و اس ام اس ها به سویم روانه شد

همه فکر می کردن آرژانتین یا برزیل یا آلمان یا هلند برنده باشن ولی من از اول می گفتم فقط اسپانیا

راستی ۱: یه شام هم بردم. عموم می گفت هلند قهرمانه و قرار شد هر کسی باخت یه شام به همه بده

راستی ۲: ایشالا شنبه یه داستان خوشگل می آپم. به دلیل آغاز کلاس ها ی اینجانب نمی توانم هر روز به شما سر بزنم

راستی ۳: از همه ی دوستای خوبم که تنهام نذاشتن به خصوص داداش گلم ، شیوا جون ، آقا مصطفی ، فاریا جون ، شیما جون و آقا صادق و دوست جدیدم مادر که خاطرات پسر نازش رو می نویسه ممنونم

راستی ۴: می خوام یه چیزی همین جا اعلام کنم : یه دنیا دوست دارم داداشم

+نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت11:47توسط عسل |
دیوانه ام ، احمق که نیستم!
 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چه کار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره ی چرخ برود.

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: "از ۳ چرخ دیگر این ماشین، از هر کدام یک مهره باز کن و این لاستیک را با ۳ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی."

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گویدو بهتر است همین کار را بکند. پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند ر به آن دیوانه کرد و گفت: "خیلی فکر جالب وهوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟"

دیوانه لبخندی زد و گفت: "من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!"

+نوشته شده در دوشنبه 14 تیر1389ساعت11:59توسط عسل |
حکایت
 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آن ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازو هایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت: "این زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های مادرم هستند."

 

گاهی مثل یک کودک قدرشناس، خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده، خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند....

+نوشته شده در جمعه 11 تیر1389ساعت16:59توسط عسل |
جان
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت، بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا از سردار پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟

سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت درگذرم، آن گاه چه خواهی کرد؟

سردار گفت: آن وقت جانم را فدایت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخی که شنید آن چنان یکه خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید، بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیز توجه نکردم.

سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد، گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره ی مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند...

+نوشته شده در پنجشنبه 3 تیر1389ساعت12:10توسط عسل |
نشانی
"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،

کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد،

پس به سمت گل تنهای می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

درصمیمیت سیال فضا، خشخشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی:

                               "خانه ی دوست کجاست؟"

                                                                            

                                                                             سهراب سپهری

+نوشته شده در چهارشنبه 2 تیر1389ساعت16:53توسط عسل |
فرشته ی زمینی
کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.

اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم؟

خدا او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

ـــ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد. می توانی او را ***مــــــــــــــــــــادر*** صدا کنی.

 

 

سلام دوستای عزیزم

جام جهانی شروع شد و سه تا از امتحانای من مصادف با این واقعه ی بزرگه!!!

من که طرفدار اسپانیا هستم و امیدوارم که این تیم بتونه برنده ی این جام باشه. شما طرفدار چه تیمی هستید؟؟؟؟ حتما توی نظراتتون جواب بدید.

+نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت12:29توسط عسل |